۱۳۸۸ شهریور ۱۲, پنجشنبه

جبران!




ما که با هم این حرفها را نداشتیم !

گاهی تو موهای من را مسخره می کردی

گاهی من نگاهت را دنبال می کردم،

وقتی که در عالم رویاهایت پرواز می کردی ..

.

.

حالا هم که چیزی نشده !

من شوخی کردم، تو جدی گرفتی!

به جایش از این بار

من جدی می گویم، تو به شوخی بگیر!

تو را می جویم !




چقدر دلتنگ حضورت هستم !

کاش تصویرت نفس می کشید ..

به راستی گرمای نفس های تو را

احساس کردن چه حالی دارد؟


----------------------------------------


پی نوشت : برای عضویت در خبرنامه وبلاگ اینجا را کلیک فرمایید.

بانو روشنایی دور نیست


بانو می دانم چقدر حالت خراب و آشفته است

بوی خون تا آسمان ها هم رفته است

این را فرشته ی کودکی هایم به من گفت ..


آری دستان و چشمان من هم خسته اند !

من هم چون تو در کنار مادران و پدران رنج کشیده

آرام گریه کردم و از درون مُردم!

من هم به یاد مریم های پرپرشده در خلوت خود زار زار گریستم

اما با این همه ظلم و ستم

نباید به گوشه ی تاریکی پناه برد

نباید روشنایی را به دست فراموشی سپرد

نباید از پا گذاشتن در این جاده ی بی انتها پشیمان بود ..

یادت باشد

دعای خیر ایلیا بدرقه ی راه تو شد

خدای عیسی و محمد سرپناه راه تو شد


این را بدان

تا بر روی این کره ی خاکی پرسه می زنم

به هر پرسه ات عشق می ورزم

و به هر قدمت دعایی را فریاد می زنم ..

امروز چون قدیم و چون همیشه

به کنار دریا می روم

تو نیز به آنجا بیا

یادت که نرفته ؟

دریا همیشه منتظره عاشقانه هاست

دریا همیشه منتطره عاشقانه هاست

منتظرم ..



برای دانلود دکلمه ی شعر بالا اینجا را کلیک فرمایید


لینک دانلود تصحیح شد



قدرتمندان با ایمان کجایند !؟


عکس:"منصوره پزشکزاده"



هر قدرتمندی بر سر راه ِ زندگی ما ظاهر شد

باره عظیمی از دردها را

بر دوش های کوچک ما گذاشت

تا باره کوچکی از دوش های خود کم کرده باشد !

آن ها رفتند و ما

ایمان را عصای دستان عاشقمان کردیم

و تا کمرهایمان نشکسته اند

با همان خمیدگی کهنه

پیش خواهیم رفت ؛

زندگی خواهیم کرد

و به کوچکترین بهانه ها

دردهایمان را فراموش

و خنده ای خواهیم کرد ..


اما تو را به جان سکوت و آینه

به من بگویید

قدرتمندان با ایمان کجایند !؟

.

سیدمحمد مرکبیان / تابستان هشتادوهشت



+ سایت جایزه ی ادبی ایران به روز است.

کابوس ِ شکنجه




نمی دانم خواب بودم یا بیدار

مست بودم یا هوشیار !

فقط به یاد دارم

صدایی چون گلوله ای به پرده ی گوش ام فرو رفت :

" صندلی‌‌ ِ سلطنتی !!"


به خود می پیچیدم..

سعی می کردم چشمانم را باز کنم

اما

نمی شد!‌نمی توانستم!


دستی بازویم را محکم گرفت و روی صندلی نشاندم

بار دیگر صدا!!

گلوله ای به سوی دیواره سفید ِ گوش ام!

" شلاق‌ ِ سلطنتی!!"


ترسیده بودم!

خدایا ! من کجا بودم!

ضربه ای به روی دستانم خورد!

نمی دانم چه شد که ناگهان

چشمانم باز شد ؛ من در اتاق ام بودم

مادرم بالای سرم ایستاده بود

با صدایی لرزان به او گفتم:

" مادر مگر زندانبانان سلطنتی نمرده اند !!‌ "


.


.


سیدمحمد مرکبیان / تابستان هشتادوهشت


-----------------------------------------------------

پی نوشت :

- وبلاگ شاعرنواز بعد از ماه ها بار دیگر به روز شد. برای ورود اینجا را کلیک فرمایید

آهنگ نگاه کن

شعر : زنده یاد فروغ فرخ زاد

خواننده و آهنگ : زنده یاد فریدون فرخ زاد

برای دانلود آهنگ اینجا را کلیک فرمایید

با چشمانت سخن بگو


عکس : مهناز نمازی


تقدیم به "او" که نمی داند من برایش می نویسم


غم به دلت راه نده !

هنوز هم می توانم

حرفهایت را بشنوم ..

تنها کافی ست، بار دیگر به اعتقاداتت ایمان بیاوری ..

کافی ست ، فاصله ای میان پلک هایت احساس کنی .

چشمان ِ‌تو ، لبان ِ دل ِ تو هستند.


شهریور هشتادوهشت / سید محمد مرکبیان

پی نوشت : جایزه ادبی ِ ایران به روز شد.